![]() |
![]() |
|
| هو المحبوب |
|
In the moments of awakening در بيداري لحظهها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:24 توسط حسين |
|
|
دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است. اما ، بال از جنبش رسته است. وسوسه چمن ها بيهوده است. ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است. در چشم پرنده قطره بينايي است : ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است. نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي. پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است. چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند. سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است. سرشاري اش قفس را مي لرزاند. نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:49 توسط حسين |
|
|
شب ايستاده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 7:37 توسط حسين |
|
|
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود. كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟ در پس درهاي شيشه اي روياها، در مرداب بي ته آيينه ها، هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم يك نيلوفر روييده بود. گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت و من در صداي شكفتن او لحظه لحظه خودم را مي مردم. بام ايوان فرو مي ريزد و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد. كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟ نيلوفر روييد، ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد. من به رويا بودم، سيلاب بيداري رسيد. چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم: نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود. در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم. هستي اش در من ريشه داشت، همه من بود. كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:15 توسط حسين |
|
|
نمی خواد پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:14 توسط حسين |
|
|
تهي بود و نسيمي. سياهي بود و ستاره اي هستي بود و زمزمه اي. لب بود و نيايشي. "من" بود و "تو"يي: نماز و محرابي. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:39 توسط حسين |
|
|
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:37 توسط حسين |
|
|
ديرگاهی است كه در اين تنهايی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند ليك پاهايم در قير شب است رخنهای نيست در اين تاريكی در و ديوار به هم پيوسته سايهای لغزد اگر روی زمين نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدمها سر بسر افسرده است روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادويی شب در به روی من و غم میبندد میكنم هر چه تلاش، او به من می خندد . نقشهايی كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود . طرحهايی كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود . ديرگاهی است كه چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است . جنبشی نيست در اين خاموشی دستها پاها در قير شب است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:29 توسط حسين |
|
|
انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
زمين باران را صدا مي زند. گردش ماهي آب را مي شيارد. باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود. ماهي زنجيري آب است ، و من زنجيري رنج. نگاهت خاك شدني ، لبخندت پلاسيدنيست. سايه را بر تو افكندم تا بت من شوي. نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم. كنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است . از من تا من ، تو گسترده اي. با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم. از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم. و با اين همه اي شفاف ! مرا راهي از تو بدر نيست. زمين باران را صدا مي زند ، من تو را. پيكرت زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم. باد مي دود ، و خاكستر تلاشم را مي برد . چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد. فواره مي جهد : لحظه من پر مي شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11:40 توسط حسين |
|
|
ابري نيست ابري نيست . چه درونم تنهاست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:38 توسط حسين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شكوفه آقا جري اسطوره زیباترین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
یه دوست |
|
RSS
|